تبليغاتX
زمزمه
نوشته ها
 مرکزیت
فقط لحظه اي فكر كن: اگر هركس برطبق طبيعت خودش زندگي مي كرد، سعي نداشت كس ديگري باشد، هوشمندي عظيمي در درون شما منفجر مي شد.
اين يك قانون اساسي در زندگي است چه خوب است كه گل ها به آموزگاران و رهبران و سياستكارهاي شما گوش نمي دهند. وگرنه آنان به گل هاي سرخ مي گفتند، "چه مي كنيد؟ يك گل نيلوفر آبي باشيد!"
گل هاي سرخ چنين احمق نيستند! ولي ...اگر، فقط براي خاطر ادامه ي بحث، گل هاي سرخ شروع كنند به تبديل شدن به گل هاي نيلوفر آبي، چه اتفاقي خواهد افتاد؟
دو چيز قطعي است: يكي اينكه ديگر گل هاي سرخ وجود نخواهند داشت، زيرا تمام انرژي آنان درگير اين است كه چگونه نيلوفر آبي شوند و دومين چيز اين است كه يك
بوته ي گل سرخ نمي تواند نيلوفرآبي بپرورد.
برنامه درون ساخت بذر او چنين تواني را ندارد.
آيا تاكنون با درختي برخورد كرده اي كه بتواني به آن "كودن" خطاب كني؟
يا اينكه خيلي هوشمند باشد، يك نابغه تا لياقت دريافت جايزه نوبل را داشته باشد؟
انسان مختل شده است. همه سعي دارند تو را كس ديگري بسازند ، والدين، معلمان، مدرسه، دانشگاه، مذاهب، موعظه گران، همسايگان... همگي مي كوشند از تو چيزي بسازند كه نمي تواني باشي. تو فقط مي تواني خودت بشوي.
من تمام اين تاريخ بشريت را جنايتي ناعادلانه و طولاني برعليه هر فرد انسان مي خوانم.
اين فقط در خدمت صاحبان منافع بوده است: مردماني كه در قدرت هستند، اهل دانش، كه نوعي ديگر از قدرت است، مردمان ثروتمند، كه نوعي ديگر از قدرت است. آنان مايل نيستند كه هيچكس در خودش مركزيت داشته باشد.
زيرا انساني كه در خودش متمركز باشد نمي تواند مورد بهره كشي قرار بگيرد، نمي تواند برده شود، نمي تواند تحقير شود، نمي تواند وادار شود كه احساس سرطاني گناه را در خودش رشد دهد.
|+| نوشته شده توسط رضا شاکری در شنبه بیست و یکم اسفند 1389  |
 مرهم
نسل دود و سیگار
وبنگ/نسل سرکوب و اعتیاد و جنگ.....نسل جدایی،تنهایی،بی کسی/پوچی و بی خیالی و
نارسی......نسل جور کش پدران خویش/خسته و بیمار،بی دین وکیش.......غم زده،بی هدف،بی
دادرس/کس برایش نبود فریاد رس......نسل آتش به خرمن افتاده/سوخته و به چاهی
افتاده.....نسل ازدواج،پشت هم طلاق/زنان بیوه،مردان مشتاق.....نسل زنان ز مردانش
...جدا/باشد اجبار،شرع و دین و خدا.......نسل اینجا نمی توان بودن/باید از خاک خود
برون بودن.....نسل با هم درون پستوها/آرام باید،نباشد صدا......نسل از صبح تا شب
مشغول کار/یا که در کنج خانه اش بیکار.......نسل خاموش،منتظر باید/تا که یک روز
مرهمی شاید
|+| نوشته شده توسط رضا شاکری در چهارشنبه هجدهم اسفند 1389  |
 بی بند و بار
بی بندی یعنی،بندی بر پایت نیست،و بر پای دیگری نیز نمی بندی.و بی باری یعنی،بار بردوشت سنگین نمی کنی،بر دوش دیگری نیز...من یک بی بند و بارم

|+| نوشته شده توسط رضا شاکری در یکشنبه هشتم اسفند 1389  |
 کاش
کاش دوباره ادم بود و حوایی/زمینی نو،انسانی نو،خدایی.../نوح نبود،نه ابراهیم،نه زرتشت/نه محمد،نه عیسی و موسایی.../نه اسلامی،نه بودایی،نه دینی/نه ترسایی،نه عمرانی،نه مانی.../نه مرزی و جدایی و فراقی/نه موعودی،نه منجی و پایانی.../نه اهریمن،اهورایی نه شاهی/نه رهبری،نه پیروی،امامی.../کاش از اول دریا ابی زمین سبز/از دوباره مردی،زنی،خدایی....

|+| نوشته شده توسط رضا شاکری در یکشنبه هشتم اسفند 1389  |
 درون
بیرون پر از گریه هاست،خنده را درونت بساز.بیرون پر از دروغهاست،راستی را خودت بساز.بیرون پر از سیاهیست،سپیدی از تو می جوشد.بیرون پر از فریبهاست حقیقت را تو کن اغاز.چو چشم از خود برداری همیشه در سراب هستی.به خود بنگر که خواهی دید عشق انجا کند اغاز.ز بیرون بی خدایی هاست،خدایان را برون انداز.بساز از نو خدایی نو جهان را کن بدان همساز.

|+| نوشته شده توسط رضا شاکری در سه شنبه سوم اسفند 1389  |
 خدا
خدا نور و تاریکیست،هم هست و هم نیست،مرده است و زنده است،اینجا و انجاست،اول و پایان است،انسان و شیطان است،هیچ و همه چیز،بودن و نبودن،خواب و بیداریست،سردی در گرمیست،لایتناهیست،خورشید و ماه است،انسان و فرشته،هزارتوی ناپیدا،جهان در جهانیست،نور افرینش،ظلمت نابودیست،جمع اضداد است،روشن و خاموشیست....دست از شناختش بشوی،به خود بازگرد شاید که راهیست

|+| نوشته شده توسط رضا شاکری در سه شنبه سوم اسفند 1389  |
 نسل
ما نسل باروت و اهنیم.از ما نخواه که مثل گل لطیف و مثل نسیم نوازش گر باشیم.در مرز انفجار ایستاده ایم و شاید بعد از ان نسیمی نوازش گر خاکمان را به پای گلها بریزد

|+| نوشته شده توسط رضا شاکری در سه شنبه سوم اسفند 1389  |
 از اسمان
ما انسانها نیز همچون درختان ریشه داریم.تنها تفاوتمان در این است که ریشه درختان در خاک است و اسمان را سبز و گلباران می کنند،و انسانها ریشه هایشان در اسمان است و باید که خاک را سبز و زیبا سازند.درختان به بهترین شکل به کار خود مشغولند.ما انسانها چطور؟ نگاهی به خاک بیندازید

|+| نوشته شده توسط رضا شاکری در سه شنبه سوم اسفند 1389  |
 بازگشت
بست دو چشمان خود کویر پیر و نزار...بر سر خود راه داد یاد غم روزگار/روشن از ان یاد شد قلب و دلش شاد شد....خاک تنش داغ شد غرقه افاق شد/یاد بکرد ان دمی بود چو دریا همی ...بر دل و جان همدمی هر نفسش مرهمی/ بستر ان روز و شب جایگه زورقان....ساحل ان هر دمش جایگه عاشقان/ابر سپید و سیاه رقص کنان بر فراز...هر چه در ان غرقه تر بیش شود رمز راز/ از همه سو رودها جاری از ان کوهها...با هم و از دورها در طلب نورها/وصل به ان میشدند محو در ان میشدند...یک دل و جان میشدند عاشق ان میشدند/ماهی و مرغ هوا بسته به ان پر بها...در کف ان گنجها پهنه ان شورها/باد بر ان موج ساز شمس بر ان ابرساز...ماه بر ان جزر و مد کوه بر ان رود ساز/چشم گشود و کویر باز چو دریا ندید...جان و دلش درد شد خشکی صحرا بدید/بر بدنش مارها خار و خس و غارها...داغی شنزارها زشتی مردارها/روز بر او افتاب تیزی شمشیرهاست...شب بر ان بادها زوزه مرگ هواست/در دل ان کاروان گمشده در بیکران...در دل ان بیکران نامده از هزاران/درد کویر حد ندید چون که خود اینگونه دید...بر نفسش غم خزید بر بدنش لرزه دید/اشک امانش نداد از سر و چشمش چکید...در نفس سرد باد اخر خود را بدید/گفت ز خود من چرا بریده ام ز دریا...دور شدم از هوا دگر نیابم خدا/من که همه روشنی بخشش و جود و سخا...از چه شدم اینچنین بر خفقان مبتلا/من همه ارزویم دوباره ان ابهاست...من نه همین کویرم ریشه من به دریاست/بست دو چشمان کویر باز و ز خود عهد کرد...باز به گردد به اب باز نگردد کویر/کرد به دل ارزو تا که شود همچو او...وصل به دریا شود باز بگردد به او/گشت چنان ارزو همدم و همراه او...تا که شدش مثل او گشت خودش ارزو/باد بر امال او اگه و بیدار گشت...روی به دریا کشید از دل صحرا گذشت/رفت و رسید و بدید ابر سیاه و سپید...همره خود یار کرد تا که به صحرا رسید/دشت چنان غرقه بود در غم خود ناپدید...گردش دوران ندید نوبت او هم رسید/باد بزد هر دو ابر صاعقه و نور ساخت...غره طوفان ساخت خاک زمین دور ساخت/گشت و سپس بعد ان عشق چو باران چکید...شور به صحرا دمید نوبت دریا رسید/از پس و پیش و زبر بر دل ان محتضر...رود به رودی رسید کور به نوری رسید/گشت جهان کویر همچو ز روز نخست...ابی دریا بشد دست ز زشتی بشست/ریشه خود را بیافت سوی خوشیها شتافت...از دل دوران گذشت ظلمت جانش شکافت/ان که کویر است او رو به زوال است او...چاره ان بازگشت بر دل دریاست او
|+| نوشته شده توسط رضا شاکری در پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389  |
 از تو
حس بیچاره گی در تو نه از عرب است نه از عجم،نه از خودی نه از غیر،نه از گذشته نه از حال،نه از کشیش نه از ملا،نه از نزدیک نه از دور،نه از غرب نه از شرق،نه از اینجا و نه از انجا،نه اخرت نه از دنیا،نه از شیطان نه از خدا.بیچاره گی در تو شکل گرفته است و بیرون هم ان را حمایت کرده.از درون اغاز کن بیرون نا پدید خواهد شد.

|+| نوشته شده توسط رضا شاکری در یکشنبه هفدهم بهمن 1389  |
 
 
بالا